هندسه لعنتی رو دادم رفت!
هندسه لعنتی رو دادم رفت!
هندسه لعنتی رو دادم رفت!
هندسه لعنتی رو دادم رفت!
اون لحظه ای که می فهمی داری عاشق یه چیزی میشی که تا دو هفته پیش فوشش میدادی.
پنی یک:
کامنتا بسته میمونه تا مهران حرفی نزنه! :D
حالم گرفته بود. آسمان هم!
روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم این حال لعنتی چطور برمی گردد به حالت قبلی اش؟ هدفون روی گوش هایم بود اما موزیکی در کار نبود. گوشیم شارژ نداشت و یک جورهایی می دانستم حال الانم با آهنگ خوب نمی شود. گزینه های روی میز تک تک خط می خوردند. نوشتن؟ نچ! کتاب؟ نچ! کاکائو؟ نبود! مسخره بازی؟ حالش نبود! فیلم؟ نیم ساعت پیش که کارساز نشده بود.
همان جا دراز کشیده بودم و جواب اس ام اس های "درسی" را می دادم. این که می گویم درسی یعنی اس ام اسی نبود که باعث بهترشدن حالم بشود.
همان طور که دنیا داشت خاکستری و غمگین می شد و من واقعا نمی توانستم دلیلی برای ناراحتی پیدا کنم و این خودش یک ناراحتی بزرگ بود، یک صدایی آن گوشه موشه های مغزم پیدا شد. هرلحظه داشت بلندتر می شد و چرا به فکر خودم نرسیده بود؟
وقتی کولیفن می زنم به آرشه، وقتی ویولن را کوک می کنم حتی وقتی نت ها را ورق میزنم انگار همه ی آن دنیای بیرون، بیرون می ریزد از ذهنم و همه ی حرف هایم، تک تک کلمه هایی که هنوز اختراع نشده اند تا من احساسم را نشان دهم- و زیاد هم هستند- می نشینند روی ویولن و با حرکت آرشه پرواز می کنند و می روند. بعد دنیا می شود به همان رنگارنگی قبل.
انگار نت ها می نشینند روی همه ی خاکستری ها و "بی بی دی با بی دی بو" بنفش، قرمز، نارنجی، زرد، سبز و یک عالمه خنده های واقعی می پاشد به چهره ی دنیا! :)
لیوان چای روی میز رها شده است. به اندازه شش میلی متر، ته استکان چای مانده و من در همه عمرم نشده هیچ مایعاتی را تا ته بخورم. یک جورهایی عادت شده. اصلا هم نمی توانم برایش دلیلی بیاورم. از همان ابتدای زندگی و طفولیت ته لیوان های شیرم همیشه کمی شیر باقی می ماند، ته لیوان های چایم، نسکافه ام.
من عادت های خاصی دارم و خب نمی توانم هیچ کس را هم قانع کنم که چرا؟! از وقتی که یادم می آید عادت داشتم زنگ در خانه را بزنم، حتی اگر کلید داشتم، حتی اگر خانه خالی باشد. شده مهمان داشتیم، شده طرف خواب بوده ولی من زنگ خانه را زده ام.
من خودکار خودم را دارم، مقنعه خودم را دارم. منظورم این است که همه خودکار خودشان را دارند، مقنعه خودشان را دارند ولی من نمی توانم بدون خودکار و مقنعه ام امتحان بدهم. یعنی هی یک جای مغزم تکرار می شود که این خودکار تو نیست، این مقنعه تو نیست، الان یه فاجعه ی فرازمینی رخ میدهد!
من وسایلم را می شناسم. تک تک خط های بدنه خودکارم، تک تک دوخت هایی که مقنعه ام دارد، تک تک نشانه های موجود روی ماگم. من وسایلم را می شناسم خب؟! من نحوه چیدمان وسایلم را هم می شناسم. میدانم هفت تا کتاب یک ور است و شش تا یک ور دیگر. این چیدمان ها الکی نیستند که. دفعه ی اولی که هردو طرف را هفت تا گذاشته بودم، نصفه شبی کتاب ها ریختند روی سرم وضربه مغزی شدم!
پس لطفا دکوراسیون وسایل من را عوض نکنید. نه دکوراسیون کتابخانه ام را، نه دکوراسیون جامدادیم را! این که سلیقه ی شما این را می طلبد که اتاق من خیلی شلوغ است و بهتر است کمی ملایم تر چیده شود دلیل نمی شود که سلیقه ی من هم همین باشد. کمد من شلوغ ترین کمد دنیاست و من همین کمد را دوست دارم. همین که فوری می توانم دستم را بچرخانم لا به لای کاغذها و در عرض دو ثانیه کاغذ موردنظر پیدا می شود. منتها کمد مرتب عذاب آورترین چیز دنیا برای من است. کاغذ مورد نظر را پیدا می کنم منتها وقتی بیرون می کشمش بقیه کاغذها هم می آیند و کمد دوباره می شود شلوغ! پس از اول شلوغ باشد بهتر است که بعدا شلوغ شود!
این بود عرایض من! :D
به هرحال من سر یه آبنبات چوبی دعوا کردم.
نزدیک بود خون همو بریزیم.
ولی خو الان خوبم!
پنی یک:
آبنبات مذکور بدمزه از آب دراومد! :D
هدفون جدیدم، "جوبی"، که آیناز معتقده واقعا اسم مزخرفی داره و ترجیح میده جودی صداش کنه و هردفعه با "اگه دیگه گذاشتم برش داری!" از سوی من مواجه میشه رو گوشام بود و مانع از ورود هرگونه صدای ترمز زدن و راه افتادن و بوق زدن ماشینا میشد. پِلی رو که زدم سینا حجازی شروع کرد به خوندن. خیلی وقت بود منتظر یه چیز جدید بودم و ببینین! چی میتونه از این جدیدتر باشه؟ آلبوم سینا حجازی! وقتی با اون صداش که به قول بچه ها وقتی میخونه انگار داره میخنده. وقتی میگه " گریه نمی کنم ولی هوا بارونیه، به غصه میخندم حالا این یه هارمونیه" یا وقتی میگه " دِدِدِ دِرفیق دِ نشد، دِدِدِ دِرفیق دِ بخند، بیا باهم آواز بخونیم بالاتو وا کن و چشماتو ببند" دنیا بهتر میشه. یه جورایی راحت تر میشه خندید. راحت تر میشه فکر کرد. راحت تر میشه آبنبات چوبی رو بندازی گوشه ی لپت و دست رفیقتو بکشی و ببری پرواز کنی باهاش. بعد لبه ی جدول راه بری و اون بگه "همین؟" ولی بعدش خودش راه بیوفته از روبرو پرواز کنه و بخوره بهت و بشه یه پرواز ناموفق! :D
من واقعا داره بهم خوش میگذره. آهنگای خوب، فیلمای خوب و یه عالمه بیکاری به مدت یک هفته! یه چیزایی کم هست این وسط مسطا ولی هیچ وقت نمی تونم منتظر باشم تا همه چی رو باهم داشته باشم و بعد خوشحال باشم. ویولن زدنم داره روز به روز بهتر میشه و everything is very good و اینا! :D
درختا، درختا، درختا و همانا درختا!
بیش تر مردم غمگینن و دنبال دلیلی واسه خوشحال بودن میگردن. من خوشحالم و منتظرم ببینم کدوم غمی میتونه منو ناراحت کنه. اونقدری که نتونم بخندم!
کسایی رو داشته باشی که بتونی باهاشون بخندی، بی دغدغه، بدون نگرانی!
"و آنان دوگروه بودند: گروهی که دوان دوان راهی نمایشگاه کتاب شده و کتاب ها را خریده و برگشته و آن چنان که شایسته انسان باایمان است به خواندن آن مشغول شدند و گروه دیگر، کسانی که نمایشگاه کتاب را قورت داده که اجر زیادی شامل این عمل است اما این گروه اجر خود را به وسیله پزهای فراوان و راه انداختن آب دهان بقیه مومنان از بین برده اند و وای بر آنان. که عذاب سخت الهی شامل حال آنان است!"
از دعوا و جر و بحث نترس!
اگر دوست دوست باشد، اگر رفیق رفیق باشد، اگر رابطه رابطه باشد، همه چیز حل خواهد شد.
درست مثل این می ماند که تندبادی بخواهد درخت کهنسالی را ریشه کن کند. رابطه که ریشه داشته باشد، طوفان که سهل است، هیچ بلای آسمانی قادر به از پا انداختنش نخواهد بود.
پنی یک:
یه جام خونده بودم وقتی دعوا پیش میاد که دونفر بیش از حد به هم نزدیک شده باشن. اصطکاک و این حرفا...